باران جانباران جان، تا این لحظه: 17 سال و 3 روز سن داره

روزی که باران آمد

خيلى وقته نيومديم اينجا 🙈🙈🙈دلم براى تك تكتون تنگ شده

نا گفته های باران

دخترم این روزها درس میگیرم در محضرت   دیروز خسته از شب بیداری ها و نخوابیدنهای هومان که چند روزه خوابش تو روز هم کم شده گفتم من دیگه خسته شدم اگه گریه بکنه ورش نمیدارم شما گریه ت گرفت و گفتی آدمه گناه داره با من هر طوری رفتار بکنی چیزی نمیگم ولی اون گناه داره دقیقا بقیه جملهات یادم نمیاد ولی طوری گفتی که منو و آنا هم گریمون گرفت  دخترم هیچ وقت فکر نمیکردم انقدر زود بزرگ بشی این روزها خیلی چیزها از نگاهت یاد میگیرم اینم عکس داداشت که انقدر عاشقشی     افتخارم مادر شما بودنه ...
9 فروردين 1393

فیلمی به نام چ

دیروز رفتیم سینما فیلمی به نام چ که انصافا فیلم خوب و خوش ساختی بود ما هم از همه جا بی خبر شما و هومان رو با خودمون برده بودیم فکر میکردیم مثل فیلمهای چند سال اخیر حاتمی کیاست ولی انقدر صحنه های کشت و کشتار و تیر اندازی داشت که من تمام مدت گوش هومان گرفته بودم و مشغول صحبت با شما بودم تا حواست پرت بشه خصوصا صحنه سقوط هلیکوپتر  ...
9 فروردين 1393

نصیحتهای خواهرانه

 دیروز بعد از ظهر خسته از شب بیداری ها رو تخت دراز کشیدم تا کمی استراحت کنم به باران هم سفارش کردم که سر و صدا نکنه هومان هم تو تخت خودش کنار تخت ما بود و گاهی نق نق کوتاهی میکرد و دوباره میخوابید باران هم میومد بهش سر میزد و قربون صدقه اش میرفت ، خواب و بیدار بودم که باران اومد بالای سر هومان و باهاش صحبت میکرد که مامانت خسته است بخواب چرا نق نق میکنی من خوابیدنو دوست ندارم که نمی خوابم ولی شما بچه ای باید بخوابی دستاتو تکون بده (چون هومان همراه نق نق دستاشم تکون میداد )  ولی صدا از خودت در نیار مامانت بیدار میشه
21 اسفند 1392

آخرین تفریح 4 نفره

جمعه 9 بهمن تصمیم گرفتیم بریم پارک تا برای آخرین بار یه گردش 4 نفره داشته باشیم  و چون روزهای بعد از تولد هومان سرمون خیلی شلوغ میشه باران کمی بازی کنه . از قبل غذا رو آماده کردم و ظهر رفتیم پارک مورد علاقمون تو شهر خوش آب و هوای تفت خلاصه اینکه هوای خیلی خوبی بود و باران حسابی بازی کرد یه دوست هم پیدا کرد که خوش گذرونی اون روز رو براش چند برابر کرد موقع ناهار یهو یه صدای میو میو از پشت سرمون اومد بعد متوجه جناب گربه شدیم که به نیت همسفره شدن با ما بدون هیچ ترسی تا نزدیک محل نشستنمون پیشروی کرده بود اینم جناب گربه پدر باران با دیدن گربه براش یه تیکه استخون انداخت و گفت یه چشمشم که کوره باران : بابایی جلوش نگو...
20 اسفند 1392